به یاد تنها دوست صمیمی زندگیم که زمانه منو اورو از هم جدا کرد،
و درست چهار روز مونده به چهلمین روز مرگش فهمیدم برای همیشه به خاطراتم پیوسته :
یادش بخیر پنجشنبه ها کلاس دیفرانسیل، وقتی که هردومون با شور و نشاط استراحت بین کلاس وسط حیاط مدرسه رو با قدمامون وجب می کردیم.
یادش بخیر وقتی که نم نم بارون آسفالت حیاط مدرسه رو سیر می کرد، دستای همدیگه رو می گرفتیم و آروم آروم زیر بارون قدم می زدیم و از هر چی دوست داشتیم با هم حرف می زدیم،
با هم می خندیدم ، گریه می کردیم ، می نوشتیم ....
وقتی روی کاغذهای کاهی مسئله حل می کردیم و تو اونقدر پررنگ می نوشتی که از اونطرف دیده می شد
وقتی ته کلاس می نشستیم و اونقدر پچ پچ می کردیم که معلم از هردومون نمره کم می کرد.
مریمم! چقدر دلم برای دستای یخ کرده و لاغرت تنگ شده، یادم میاد همیشه حسرت دستای گرم منو می خوردی و من و تو چه می دونستیم که تن مریم پرشور و نشاط و بازیگوش رو بیماری پر کرده ، هیچکس نمی دونست، هیچکس.
مریمم ! اشکای تو کابوس لحظه های من بود وقتی سرتو روی شونم میگذاشتی و آروم گریه می کردی ، تویی که عاشقیو دیوونگی محسوب می کردی گریه کردی و به من گفتی که عاشق شدی ولی اون هیچوقت نفهمید تو دوستش داشتی!
مریمم! اگه بخوام از تو بگم به اندازه ماهها و سالهایی که با هم بودیم باید وقت بگذره
تو منو عاشق کردی، تو بودی که منو شاعر کردی
هنوز قطعه های شعر تو اول کتابها و دفترهام با اون خط دلنوازت منو دیوونه می کنه
کاش دیر نشده بود، کاش تو رو پیدا کرده بودم، کاش تورو دیده بودم.................
مریمم!
دوستت دارم
|
+| نوشته شده توسط
خاموش در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386
|