تبليغاتX
بلور خاکستری
اشک موهبتی است که روح را پاکیزه می کند
 امروز، روشن، بيدار،با تو
درياي متلاطم روزهاي مرا

 نمي دانم چه بايد ارام،

 چه بايد قرار

مي دانم چون نيامدم، پس نيستم

اما چه كنم كه

نمي توانم بلور خاكستريم را خاموش

 نمي توانم فراموش.

|+| نوشته شده توسط خاموش در جمعه چهاردهم دی 1386  |
 من آمدم
shamee man

سلام

روزهای من گذشتند

چه خوب و چه بد ، من در اندیشه آنم که فردا چه خواهد گذشت

بی من بودم و با شما بودم ، از خود گذشته بودم و در فنا بودم ولی اکنون روی سطح خاکستری این اتاق خاموش دوباره می نویسم

شاید تو بخوانی ، شاید دوباره مرا بدانی.

نگاه می کنم به روزهایی که رفته اند ، و جای خالی دستهایم را در ثانیه ثانیه هایش حس می کنم. هر ذره این اتاق خاکستری را که با

التماس مرا فریاد می کرد و من انگار نه انگار که بوده است و هست و باید باشد.

من سکوت ساکت لحظه های آویخته ام

نه نپندارید من خسته ام، نپندارید غم تمام خانه خاکستریم را فرا گرفته ، باز نگویید که چنینی که من چنین نیستم.

من از روزهای رفته می گویم .

من دوباره آمدم تا بودن را در نگاه تازه شما جستجو کنم .

من شمع خاموش خانه ام را روشن کردم .

به خانه ام خوش آمدید

|+| نوشته شده توسط خاموش در چهارشنبه یازدهم مهر 1386  |
 . . .
 

 

 

.

 

 

 

 

.

 

 

 

 

.

 

 

 

 

.

|+| نوشته شده توسط خاموش در یکشنبه هجدهم شهریور 1386  |
 ................................
|+| نوشته شده توسط خاموش در یکشنبه هجدهم شهریور 1386  |
 خداحافظ
من

 

 

کاش می شد در سکوت خاکستری لحظه ها انحلال یافت

کاش می شد فردا را دید اما افسوس که حاصل این آرزوی محال فقط آه است و دریغ.

رنج بوجود آمد تا استوار شویم اما گاهی آنقدر رنج می بریم که از استواری چون سنگ می شویم.

دیگر می خواهم بهانه خانه خاکستری خودم را هم نداشته باشم به نظرم می رسد که دیگر حتی بهانه هم برایم بی فایده باشد.

این نوشتن های بیهوده در گذار لحظه چه فایده ....

من می روم بی آنکه حتی در خم لحظه های شما مانده باشم

من هم یک آدمک گوشه این دنیای شلوغ خسته خسته خسته از همه چیز باید بروم،باید تار بودن خودم را ناچار تا نهایت بنوازم

همه فکر می کنیم دیگری کیست تنها می توانم بگویم هر کدام از شما یک دنیایید یک دنیای بزرگ و من این را سخت باور دارم فقط این را بدانید که این آدمک شاید حتی برای بعضی از شما گریسته باشد و دعا کرده باشد،

گرچه این خاکستری نیست اما تا جایی که بتوانم به شما سر می زنم،

برای همه شما آرزوی بهترین ها را دارم ببخشید اگر کسی در خاطرم نیست ،

حتما تو هم داخل گردونه دوستان مهربانم هستی :

لیدای مهربان

سمانه عزیز

گندم گل

کودک گم شده بزرگ

وروجک سر گردان بزرگ اما پر رنج

ستاره  عاشق همیشه روشن

خودکار بی رنگ تازه آشنا

دو همنفس عاشق

فیقولی واقع بین

عسل شیرین گو

اشک نیمه شب تازه آشنا

الهه ناز رویایی

عطیه مهربانم

رویای عزیز

تکسوار عشق غمگین

.. . .  .  .   .   .    .     .     .        .       .         .           .           .

 

 

و این منم در انتظار آخرین نظر شما

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط خاموش در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386  |
 سالروز پیوند

هنوز باورم نمی شود که روزی از یک بودن به دو بودن رسیدم، و حالا سالگردش را در گوشه خانه ام لبخند می زنم و جشن می گیرم.

 هنوز باورم نمی شود در کشاکش جاده واصل تولد و مرگم به یکدیگر، یک همنفس یافتم، هنوز نمی دانم چقدر می شناسمش و هنوز نمی دانم چقدر می شناسدم

فقط این را می دانم که همواره در حال رفتنم. همیشه سکوت می خواستم و باران و شعر

فکر می کردم این دلبستگی های شیرین و گاه تلخم از من جدا شوند اما به هر دغدغه ای بود با خودم کشیدمشان،

امروز من روشنم  زیرا به یاد با هم شدن شادم.

|+| نوشته شده توسط خاموش در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386  |
 مَن ِمن
من من

ساکت و آرام، تاریک و بی روح، بی انتظار و خسته، غرق در پچ پچ ساعت نادان:

این اتاق من است در صبح جمعه

او هم رفته تا دانشگاه، برمی گردد! اما غروب، و این منم در هجوم خانه ای دلگیر،

می دانم وقت تنگ است اما حوصله خواندن ندارم می خواهم بنویسم اما حوصله نوشتن هم ندارم.

اتاقم را جمع و جور نمی کنم، موهایم را شانه نمی زنم، اس ام اس جواب نمی دهم، ناهار نمی خورم،

من از مَن ِمن بدم می آید، بی هیچ گناهی! دلم برای خودم می سوزد.

 

 

با دیگران شاد بودن شاید هنر باشد، هنر به نظرم این می آید که با خود شاد باشی ، اما افسوس من نیستم!

 

سعی می کنم شعرامو تو وبلاگم نزارم (راست کلیک ممنوع) اما هر از گاهی ناپرهیزی بد نیست:

 

حجم کوچک اتاق مرا

وقتی غروب پر می کند

آنگاه آتشم که به سردی رسیده است

آنگاه احساس گمشده ام

دست مترسکی است

 که به نور غروب زرد

وعده ی دیدار صبح می دمد   ولی

در کاهِ سینه اش،

تکرار ماندنیست.

وقتی که بستر من

خالیست از نفس

انگار رفتنیست.

آری تنم شکسته و در پای مردنست

دلگیر بودنست

وقتی نگاه ساکت و سردی به صورتم،

دردی عمیق و شاید

زخمی که چرک و قدیمی ست می زند

گم می شوم خودم

وقتی غروب می شود

وقتی غروب می شود

غرق سکونتم. 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط خاموش در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386  |
 مریم پاییزی من
مریم پاییزی من

به یاد تنها دوست صمیمی زندگیم که زمانه منو اورو از هم جدا کرد،

و درست چهار روز مونده به چهلمین روز مرگش فهمیدم برای همیشه به خاطراتم پیوسته :

 

یادش بخیر پنجشنبه ها کلاس دیفرانسیل، وقتی که هردومون با شور و نشاط استراحت بین کلاس وسط حیاط مدرسه رو با قدمامون وجب می کردیم.

یادش بخیر وقتی که نم نم بارون آسفالت حیاط مدرسه رو سیر می کرد، دستای همدیگه رو می گرفتیم و آروم آروم زیر بارون قدم می زدیم و از هر چی دوست داشتیم با هم حرف می زدیم،

با هم می خندیدم ، گریه می کردیم ، می نوشتیم ....

وقتی روی کاغذهای کاهی مسئله حل می کردیم و تو اونقدر پررنگ می نوشتی که از اونطرف دیده می شد

وقتی ته کلاس می نشستیم و اونقدر پچ پچ می کردیم که معلم از هردومون نمره کم می کرد.

مریمم! چقدر دلم برای دستای یخ کرده و لاغرت تنگ شده، یادم میاد همیشه حسرت دستای گرم منو می خوردی و من و تو چه می دونستیم که تن مریم پرشور و نشاط و بازیگوش رو بیماری پر کرده ، هیچکس نمی دونست، هیچکس.

مریمم ! اشکای تو کابوس لحظه های من بود وقتی سرتو روی شونم میگذاشتی و آروم گریه می کردی ، تویی که عاشقیو دیوونگی محسوب می کردی گریه کردی و به من گفتی که عاشق شدی ولی اون هیچوقت نفهمید تو دوستش داشتی!

مریمم! اگه بخوام از تو بگم به اندازه ماهها و سالهایی که با هم بودیم باید وقت بگذره

تو منو عاشق کردی، تو بودی که منو شاعر کردی

هنوز قطعه های شعر تو اول کتابها و دفترهام با اون خط دلنوازت منو دیوونه می کنه

کاش دیر نشده بود، کاش تو رو پیدا کرده بودم، کاش تورو دیده بودم.................

مریمم!

دوستت دارم

 

|+| نوشته شده توسط خاموش در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386  |
 بهانه من
می نویسم

این وبلاگ هم برایم شده بهانه

بودم اما نبودم

میخواستم باشم و نباشم

روزها آمدند می خواستم بنویسم و ننوشتم

سکوت کردم و اشک نریختم

فریاد هم نزدم

می خواستم وبلاگم را برای همیشه ببندم

هنوز هم نمی دانم مرددم که چه کنم

فکر می کنم بر آب نقش می زنم کاش می دانستم چه می خواهم از بغض دست نوشته هایم

|+| نوشته شده توسط خاموش در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386  |
 من اومدم دوباره آهای آهای بهاره
سلام به همه دوستای عزیزم

اول از همه سال نو رو به همه عزیزانم تبریک می گم  و امیدوارم سال خوبی داشته باشین

امیدوارم تو سال جدید هر چی که دلتون می خواد و صلاحه بهش دست پیدا کنین و به همه آرزوهای خوبتون برسین

ثانیا من از همه معذرت می خوام که اینقدر دیر اومدم   دوباره درگیر مسافرت و جاده و اینجور مسائل شدم 

ولی دیگه زود زود میام

 

|+| نوشته شده توسط خاموش در شنبه چهارم فروردین 1386  |
 
 
بالا